به مرگ میاندیشم. به تعریفاش... در فلسفه، ادبیات و در متون دینیای که نخواندهام... و لابد، حدس میزنم در آنها چیزی شبیه به این نوشته که مرگ یعنی رها کردن، دل بریدن آنی و _بهتر بگویم_ دلت را براندن، در لحظه، از دنیایی که جز آن را ندیدهای از بدو تولد؛ و رفتن به دنیای دیگر که فراهم کردهای. که حق است. که به عملکردت در دنیای اولی مربوط است و این چیزها... در ادبیات گفتهاند زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...
به مرگ خودم فکر میکنم. به لحظهای که فرا میرسد و نمیدانم در چه حالی ملاقاتش میکنم. خوب یا بد، پیر یا حوان، سلامت یا بیمار، منتظر یا مشتاق، یا؟؟؟ امیدوار به زندگی و ماندن بیشتر!
قبلترها وقتی برای لحظهای پرده غفلت کنار میرفت و باورم میشد که مرگی در کار است و نبودنی، وحشت سراسر تنم را میگرفت. دلم میخواست فریاد بزنم چرا به دنیایی فرا خواندی که ناچیز است و پوچ است و بازی؟ که به آن آمدنش دستم نبود و از آن رفتنش هم...
حالا اما چندان ترسناک نیست. گذر از دوست داشتنیها و بریدن، زندگی در دنیایی که هیچ وقت در آن نبوده ای و از قبل باید به آن فکر میکردی، و از همه مهمتر ندیدن عزیزان و دور بودن از جایی که از بدو تولد شناختی و وجب کردی... رها کردن همه چیزهایی که داشتی بلکه آنچه به دست میآوری بیشتر باشد. اینها چیزهایی است که من تجربه اش را دارم. نمیدانم چقدر شبیه. نمیدانم چقدر دردناک... اما من با چشمانی منتظر در شرایطی که میپنداشتم درست عمل کردهام، مرگ را، مثالیاش را، ناگهانی چشیدهام... حالا خوب میفهمم چرا خداوند به مردگان اجازه داده که شبهای جمعه برگردند به آغوش خانواده و زمینی که روزی تنها خانه خود را آنجا بنا کردهاند... من هم شبهای جمعه میآیم... از دلتنگی!
شاید حالا آنقدر مرگ دور نیست... آنقدر فریاد ندارد. حتی پرده غفلتی برای کنار رفتن در وجود خودم نمیبینم...
شاید من یکبار مرده باشم...
